
دیشب که خواهری برگشت بالا و گفت که شما تا آبان برای همیشه از پیشمان میروید انگار دنیا را روی سرم خراب کرده باشند.... رویاهایم همه بر باد فنا میروند...
این قرارش نبود ها... میدانید... قرار بود جمعه ها عصر دست زن و بچه را بگیرید و بیایید خانه مامان و ما هم یا بیایم و یا اینکه اصلاً همین جا باشیم و توی حیاط دور میز بنشینیم و روی سکوها فرش پهن کنیم و چای بخوریم و با بچه های شما بازی کنیم...
قرار بود برای عروسیتان در همین حیاط چراغانی کنیم و ماشینها را بیرون ببریم و تا صبح برقصیم.
هیچ فکر کرده اید که بدون شما چهارشنبه سوری چه کنیم؟ هیچ فکر کرده اید که برای آب نرسیدن به حماممان سر چه کسی غر بزنیم؟ که چه کسی باید باغچه مان را آب بدهد؟
هیچ فکر کرده اید که دیگر کسی نیست خودش را برای من لوس کند و با آن لحن خاص بگوید "لو... لو..." و یا "ای جان"هایش را با چشم غره جواب بدهم.
میفهمید که رفتن شما و احسان و مامان و بابایتان یعنی یک خلا بزرگ؟ یعنی یک جای خالی که هیچ وقت خالی نبوده... و حالا شده... میفهمید؟
هرجا که بروید، هر جا... حتی آن سر دنیا، اینجا، این ساختمان کرم رنگ قدیمی، با حیاط سبز و پارکینگ و انباریهایش... اینجا خانه شماست... خانه ای در آن مرد شدید، بزرگ شدید، عاشق شدید... اینجا برای همیشه برای شما خواهد بود...۲۰ سال، ۲۵ سال، ۲۷ سال، ۳۰ سال... عمر کمی نیست، خاطرات کمی نیست.... اینجا خانه شماست... خانه ماست!