
و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار اینگونه حکایت کنند که: بابا بیخیال!
در راستای سفر برخی عناصر حرف گوش نکن به تهران جهت شرکت کردن ایشان در نمایشگاه کتاب!!!! سه تفنگدار و یک عدد دارتن یان!!! عزم بر دیدار یار نمودندی!
آقا بگذریم... روز چهارشنبه گمانم در کلاس مبسوط منابع انسانی بودیم که sms آمد از همان عناصر فوق الذکر که با پائیزان هماهنگ شویم جهت ملاقات در هتلی ساعت 8 صبح روز پنجشنبه! چشم گشاده گشتیم گردیدیم زیاد و از آنجا که شارژ همی نداشتیم بیرون دویدیم جهت برقراری تماس و موفقیت حاصل نیامدی و پیام فرستادیم که اروحنا فدا ما به روز پنجشنبه در کلاس هستیم از 8 صبح تا 8 شب! و آن راننده رالی محترم نیز بر سر کارند و خلاصه دیدار میسر نگردد ... همچنان که پائیزان را در دسترس نمیباشیم و خلاصه...
سروش آمد که آدینه گاه 8 صبح رخصت دیدار حاصل است!
پس روز پنجشنبه به شدت درس خواندیم و دعوا نمودیم کمی و فال گرفتیم برای دوستان و به گمانمان دوستی نی نی در راه دارد و بگذریم و مچ بگرفتیم از دو تن از یاران و آقای آبی را ندا دادیم برای ملاقات شیخنا ساناز و روزی داشتیم پر برنامه! از آن سو مولاتنا خواهری در بستر بیماری بیوفتادی و شدیداً در تب سوختی و آه وناله نمودی و ما دلمان بر ایشان بسوختی و ناز ایشان کشیدیم و البته فایده نکرد جز آنکه خودمان تا صبح پختیم و خواهری لرزید! (علاحضرت آقای پدر کولر روشن نمودندی اما با دریچ بسته در تمام خانه جز اتاق ما! که دریچه باز بودی و از بد حادثه ما به هوای کولر شب در سالن بیتوته نموده بودیم!) شب هنگام نیز به ساعت یک بامداد بخسبیدیم و آماده گشتیم سی دیدار یار!
صبحگاه به بانگ خروس گوشیمان برخواستیم در ساعت 5 و بخسبیدیم باز و دوباره ساعت 6 برخاستیم و با آقای پدر اندکی اختلاط بنمودیم که ایشان عازم دیار غریب دماوندی بودندی و سپس مولاتنا خواهری را فرمودیم که برخیزید و ایشان را صدا نبودی و زمزمه فرمودی که " از طرف من به سان بگو خیلی دلم میخواد بیام ولی نمیتونم!" و اینچنین بود که تماس گرفتیم با آن راننده رالی و عرض نمودیم هرچه سریعتر بیایند و بعد هم در کمال پروروگی و با تأخیر فراوان رفتیم دنبال آن خانم دکتر و سپس در پی یک اقدام انتحاری رفتیم پارک پرنس و دونات ابتیاع نمودیم و عازم شدیم به مفتح! (میان برنامه: آقا من میخواستم یا بریم هتل صبحانه بخوریم و یا اینکه نون سنگک بگیریم بریم سان و آقای همجزیره اش رو برداریم و بریم پارکی جایی پیک نیک!!!! کلی کیف کنیم اما این دو خائن!!!! نگذاشتند و صبحانه میل کردند قبل از آمدن!!!!!)