تبليغاتX
روزگاری یک پروشات
شنبه یکم اردیبهشت 1386
غوطه ور
خاک در آغوشم میگیرد

آفتاب روی سپیدی تنم بازی میکند

و باد...

برای موهایم قصه میگوید.

نگاهت از من نمیگذرد...

روی نگاهم ته نشین میشود

و خاکستر چشمانت دریای وجودم میشود.