
"اگر نمیتوانم همیشه مالِ تو باشم
اجازه بده گاهی، زمانی از آنِ تو باشم
و اگر نمیتوانم گاهی زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو میگویی، کنارِ تو باشم
اگر نمیتوانم دوست خوب و پاکِ تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیفِ تو باشم
اگر نمیتوانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمیِ تو باشم
اما مرا این طوری ترک نکن
بگذار در زندگی تو، دست کم چیزی باشم...."
................ ........... ............. ....................
پینوشت: بهتره یک سری به اینجا بزنید!
امر نمودند که چرا تپق خودم را نگفته ام:
در بلبشوی اتاق دنبال نمیدانم چی میگشتم... خواهری تکیه بر تخته داده فرمودند: "حالا چرا اون بلوز من رو با دستت برداشتی؟" (منظور این بود که بلوزم رو بذارررررر سرجاش)
من همین طوری که میگشتم و بلوز دستم بود گفتم: "بلوزم رو با دستت برنداشتم... دنبال یه چیزی میگردم" (یعنی" با بلوزت کاری ندارم... نمیخوام برش دارم... )
خواهری با لحن عاقل اندر سفیهانه فرمودند: "منظور اینکه بلوزت رو با دستم برنداشتم؟"
من بلوز رو گذاشتم سرجاش و گفتم: "نه! کاری به بلوزت ندارم... اینم که پیدا نمیشه!!!"
خدا وکیلی تا منفجر نشده بود از خنده نفهمیده بودم اشتباه گفتم!
بنده اطاعت امر نمودم در تاریخ ۱۵ از ماه پنجم سنه ۱۳۸۶ و ثبت نمودیم تا آیندگان بدانند که خواهری را خوش آمد ازین برد و شاد داشتند آن زمان را!
خماری بعدازظهر داغ تابستان
پشت لیوان بلند پروازیهای تو
- بیرنگ با بوی تند-
و لباس سفید رنگت
خودش را به رخم میکشد....
به لبخندش چشمک میزنم
و یخهای لیوانم را میمکم
و گویی نمیشنوم که میگویی:
"چشمانت ... چشمانت را مبند...
خورشید را پنهان مکن"
من با خماری داغ تابستان میرقصم....
درد اندک اندک میرقصد
قطره قطره بیشتر میشود
و من جرعه جرعه جام زهر را مزه میکنم...