تبليغاتX
روزگاری یک پروشات
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
چی؟ اشتباه اومدین!

حذف به قرینه معنوی! مشکل حل شد!

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
به دستور خواهری... Let Me Be Something
و شل سیلور میفرماید:

"اگر نمیتوانم همیشه مالِ تو باشم

اجازه بده گاهی، زمانی از آنِ تو باشم

 

و اگر نمیتوانم گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تو میگویی، کنارِ تو باشم

 

اگر نمیتوانم دوست خوب و پاکِ تو باشم

اجازه بده دوست پست و کثیفِ تو باشم

 

اگر نمیتوانم عشق راستین تو باشم

بگذار باعث سرگرمیِ تو باشم

 

اما مرا این طوری ترک نکن

بگذار در زندگی تو، دست کم چیزی باشم...."

................                           ...........                         .............                      ....................

پینوشت: بهتره یک سری به اینجا بزنید!

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
قدم سر چشم گذاشتید...
خواهری مزین فرموند مرا به قدوم مبارک...

امر نمودند که چرا تپق خودم را نگفته ام:

در بلبشوی اتاق دنبال نمیدانم چی میگشتم... خواهری تکیه بر تخته داده فرمودند: "حالا چرا اون بلوز من رو با دستت برداشتی؟" (منظور این بود که بلوزم رو بذارررررر سرجاش)

من همین طوری که میگشتم و بلوز دستم بود گفتم: "بلوزم رو با دستت برنداشتم... دنبال یه چیزی میگردم" (یعنی" با بلوزت کاری ندارم... نمیخوام برش دارم... )

خواهری با لحن عاقل اندر سفیهانه فرمودند: "منظور اینکه بلوزت رو با دستم برنداشتم؟"

من بلوز رو گذاشتم سرجاش و گفتم: "نه! کاری به بلوزت ندارم... اینم که پیدا نمیشه!!!"

خدا وکیلی تا منفجر نشده بود از خنده نفهمیده بودم اشتباه گفتم!

شنبه بیستم مرداد 1386
تپق
خواهری با عجله میآید سراغ من:

"ده دقیقه حرف داری با هم وقت بزنیم؟"

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
تیم بسکتبال ایران و المپیک!
خواهری امر نموده اند به ستایش و تقدیر و تمجید و تفخیر (مفتخر دانستن - لغت نامه ژروشات صفحه ۱۹۸۷)!!!! تیم ملی بستکبال ایران جهت پیروزی غرورآفرین و دوستداشتنی و نفسگیرشان و نیز گام نهادن به المپیک ۲۰۰۸ بعنوان قهرمان و قس علی هذه!

بنده اطاعت امر نمودم در تاریخ ۱۵ از ماه پنجم سنه ۱۳۸۶ و ثبت نمودیم تا آیندگان بدانند که خواهری را خوش آمد ازین برد و شاد داشتند آن زمان را!

سه شنبه نهم مرداد 1386
خمارم و مست...

خماری بعدازظهر داغ تابستان

پشت لیوان بلند پروازی­های تو

- بی­رنگ با بوی تند-

و لباس سفید رنگت

خودش را به رخم میکشد....

 

به لبخندش چشمک میزنم

و یخ­های لیوانم را می­مکم

و گویی نمیشنوم که میگویی:

"چشمانت ... چشمانت را مبند...

خورشید را پنهان مکن"

 

من با خماری داغ تابستان می­رقصم....

سه شنبه نهم مرداد 1386
عبور
میگذریم...
از میان رویاها و ملموس­ها
گام برمی­داریم...
 
مثل ابرها می­آییم
و می­رویم
و باز میگذریم...
... و هرگز ساکن نمی­شویم.
یکشنبه هفتم مرداد 1386
منقطع مینویسم و پیوسته حس میکنم

درد اندک اندک میرقصد

قطره قطره بیشتر میشود

و من جرعه جرعه جام زهر را مزه میکنم...

دوشنبه یکم مرداد 1386

امروز ۹۷۰۰ روزه شدم!

پینوشت: من حساب نکردم که! اون برنامهHealth حساب کرد!