تبليغاتX
روزگاری یک پروشات
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
گوش میکنم
واژه ها سوار بر امواج

با من برخورد میکنند.

می شکنند

می شکفند

و از من میگذرند.

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
منحنی ها
عاشق اسلیمی ام

خطوط انعطاف پذیر

قابل پیگیری

و بی انتها

شنبه بیست و ششم اسفند 1385
و من جاودانه میشوم.... در نگاه تو
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
از کدام بخشهای ذهنم در من رسوب میکنی؟
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
دوست داشتنت... مثل باران بهار است

تند

سریع

منقطع

خیس آبم میکند

و بعد

رهایم میکند

تا در نور کم رمق خورشید خشک شوم

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
نمونه یک مکالمه امروزی...
- تصمیم گرفتم که از یک همکارم خوشم اومده... خیلی پسر خوبی فقط حیف که نامزد داره...
- خب چه اشکالی داره؟
- خب یعنی که قبلاً گرفتنش دیگه...
- برو بابا... امروزه روز دیگه عقد و عروسی هم معنی تعهد نمیده...
 بی خیال!!!!!!
جمعه هجدهم اسفند 1385
اسم رمز

نامت مانند معجزه ای کلید لبخند لبهای پسرک فروشنده است.

انگار از طلا ساخته باشندت

نامت مجوز عبور از مرزهای بی نامی است

نام تو....

نام من... است!

جمعه هجدهم اسفند 1385
کفایت مذاکرات

دستهایم را قفل میکنم

 و به سادگی نگاهم را از تو میدزدم.

چند روز است در مورد تو ننوشته ام و باید بنویسم.

یادم نمی آید جزئیات را

کافه کتاب را بخاطر می آورم

و دوست داشتنت را....

کافی نیست؟

جمعه هجدهم اسفند 1385

باد ورقهایم را

همراه با یادت با خود برد

جمعه هجدهم اسفند 1385
دو غریبه

بوی سیگارهای پی در پی ات

با بوی قهوه ام آمیخته است.

قهوه ام را تلخ مینوشم

و سرفه میکنم.

حتی برنمیگردی.

با انگشتانم روی میز ضرب میگیرم

سرت را در جهت صدا خم میکنی

و دوستم نداری.

از سیگارهایت متنفرم.

جمعه هجدهم اسفند 1385
کافی شاپ نوشته ها

کوچولوها کنار هم نشسته اند و باهم نوک بازی میکنند.

چشمانشان برای هم قصه میگوید

پچ پچ میکنند و میخندند.

حسودی ام میشود...

دلم برایت تنگ است.

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
میونم
به شرطی که فاطیما جان ۱۰ تا کار رو بنویسه
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
نیازمندیها

فوری

فوری

به یک عدد گوش شنوا جهت غر زدن نیازمندیم!!!!!!

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
کاشف
کشف شدم! نقطه سرخط

.

.

.

و تمام

Who's Next؟

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
صبر
چیز خوبیه که من ندارم...

زود خسته میشم

زود بهم بر میخوره

زود خوابم میبره

زود دلزده میشم...

فقط نمیدونم چرا زود فراموش نمیکنم

شنبه دوازدهم اسفند 1385
قهر
من دیگه اینجا نمینویسم!!!!!!

اون خونه که بودم میگفتید کامنت گذاشتن سخته... اینجا که...

ببینم بعد اینهمه غر زدن فقط میخواستین کار من رو زیاد کنید؟

باور کنید خودم به اندازه کافی کار دارم!!!!

شنبه دوازدهم اسفند 1385
خوب مرا میخوانی
هرچه میگویی انجام میدهم
انگار عروسک خیمه شب بازی باشم
در هجوم باد
پنجشنبه دهم اسفند 1385
I'm an attention Slut
لبهایم برای بوسه ساخته نشده اند

ساخته شده اند که ترانه بگویند

و تو هرگز نخواهی دانست

ترانه هایی را که نمیسرایند

پنجشنبه دهم اسفند 1385
من بعد از این امضاء میکنم:

ژروشات...

بهتر نیست؟

سه شنبه هشتم اسفند 1385
دلم شور میزنه
مثل اینکه منتظر باشم

و اعصابم کش اومده... مثل پنیر لازانیا...

-----

ژینوشت: هنوز مرده شور بلاگفاتون رو ببرن با این ژ و پ اش!!!!!!!

سه شنبه هشتم اسفند 1385
فرشته من...
یک روز سرد زمستون فرشته ها منو رو زمین جا گذاشتن...
حالا هرجا میرم سراغ اون فرشته ای رو میگیرم که انگشتش رو گذاشت روی چونم و بهم گفت: "گریه نکن کوچولو ... زود میام دنبالت..." و هنوز که هنوزه نیومده...
میخوام بهش بگم که جای انگشتش حالا جای بوسه دلدارمه
سه شنبه هشتم اسفند 1385
با تو بازی نمیکنم
همیشه رو بازی کرده ام
به خودم قول داده ام که بازی نکنم
میترسم
و بازی میکنم
اشتباه میکنم
سه شنبه هشتم اسفند 1385
آنچه میخواهم
دوستی ساده
همزبانی بی انتظار
و سایه ای برای آرمیدن
و آزادی...
و نفس کشیدن در هوای صبح برفی
یکشنبه ششم اسفند 1385
قبل از اینکه بمیرم...
بلوط (لوا زند) رو میشناسید... تو این پست آخرش(مرده شور این بلاگفا رو واقعاْ ببره با این ژ و پ اش) یک چیزی گفته راجع به لیست "باید ببینم قبل از اینکه بمیرم" فکر کردم... خوب بد نیست با این هم بازی کنیم...

یعنی حداقل ۵ تا کاری رو بنویسیم که دلمون میخواد حتماْ قبل از مردن انجام بدیم: (میدونم.. میدونم... خیلی لوسه... خیلی بیمزه است... خیلی یخه... و بعدش هم من همچنین آدمی نیستم که "موج" راه بندازم اما امتحشانش که ضرر نداره... داره؟)

خودم شروع میکنم که توش حرف در نیاد:

۱- قبل از اینکه بمیرم حتماْ باید یک سفر دور دنیا برم.

۲- حتماْ باید یک کنسرت Westlife رو از نزدیک ببینم.

۳- یک ببر رو نوازش کنم.

۴- در اقیانوس شنا کنم.

۵- یاد بگیرم که پیانو بزنم.

۶- یک کلبه در انتهای جهان برای خودم داشته باشم.

۷- الی رو دوباره ببینم.

۸- به یک نفر بگم که با من چه کرده...

۹- از یک نفر عذرخواهی کنم

۱۰ - یک نفر رو بکشم!

-----

حالا دعوت میکنم از دوستانم... ساناز ، حنا ، امید، سانولی ، و مجی که بازی رو ادامه بدن... اگه دلشون خواست...

ساناز نوشته...

شنبه پنجم اسفند 1385
دلتنگی
دلتنگ یک هم آغوشی ساده ام


با عطر نرگسهای زیر باران
شنبه پنجم اسفند 1385
زمزمه ها... عشاق
همیشه همین طور اتفاق میافته...
می آیند
قصه میگویند
و "تق" ناپدید میشوند...
شنبه پنجم اسفند 1385
قرار میگذاریم
به ناهار دعوتم میکنی.
بدون توجه میکاویم.
من میگویم و تو گوش میکنی.
میپرسی... جواب میگویم. بحث بهانه است ، مرا میجویی...
جدا میشویم
و باز بهانه ای می یابی
قرار میگذاریم...
Don't Read To much into it!
شنبه پنجم اسفند 1385
Louise Amour
کریستین بوبن گفته:
لوئیز طاقت فرسا ترین دردی بود که میتوانستم به آن مبتلا شوم و نیز تنها درمان آن درد بود
شنبه پنجم اسفند 1385
یک شب عشق با من قرار شام گذاشت...

و هرگز نیامد... 

شنبه پنجم اسفند 1385
یک همخونه ای فعال میپذیریم
خودمونیم ها... مرده شور این بلاگفاتون رو نبرن! به جای پ میزنه ژ!
سه شنبه یکم اسفند 1385
سلام
کسی اینجا هست؟